حكيم زجاجى
701
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به آمل حسن را قوى گشت حال * برآورد تا آسمان پروبال همه خلق چالوس و خيل كلار * به جان و دل و ديده گشتند يار به گيلان و مازندران كس نماند * كه منشور مهر حسن برنخواند ستد ز آن بزرگان آمل خراج * درم داد مردان دين را به باج چو كار سواران به زودى بساخت * به گردون گردان علم برفراخت ز آمل به سارى روان شد امير * سپاهى به گردش چو درياى قير ز سارى برون رفت فرزند اوس * برآمد ز هرجانب آواى كوس دو لشكر چو دريا به جوش آمدند * چو شيران نر در خروش آمدند كشيدند شمشير بر هم زدند * به كين دل خويش محكم زدند چو بشكست شمشير پيلان مست * سوى نيزه بردند چون شير دست چنين تا شد آن نيزهها لخت لخت * فكندند از كف چو شاخ درخت سليمان ز ديوان شد اندر گريز * به دنبال او سروران اشكريز برفتند و آن ملك صافى بماند * حسن بر پى آن دليران براند از آن كار شد مستعين را خبر * دل نامور گشت زيروزبر حسن چون ظفر يافت بر خصم خويش * از آنجا فرستاد ميرى ز پيش سپه داد آن مرد را شش هزار * روان شد به رى همچو خرم بهار چو والى خبر يافت از رى برفت * سرافراز جعفر در آن پى برفت ز دشمن بيفكند مردى هزار * وز آنجا به رى باز شد كامكار چو والى رى ز آن دلاور بجست * به شهر نشابور شد همچو مست بر پور طاهر بباريد خون * به نزدش بناليد از حد فزون كه از دست ما شد برون ملك رى * بيامد يكى همچو كاو [ و ] س كى كنون ملك همدان و كاشان وراست * همه كشور ما بر او گشت راست بواحمد بدى نام شاغل خطير * بلى ترك مىبود فرخ وزير يكى نامور بد سماعيل نام * اميرى سرافراز بد خويشكام سپردند لشكر بدان نامدار * به رزم حسن رفت با سى هزار محمد كه بد پور طاهر به درد * به نزد خليفه فرستاد مرد بد آن روزگاران وصيفش وزير * كه از ترك بد ملك پرداروگير